خرید بک لینک

صدف درخشانی
در قعر دریا نشسته بود
غواص جسوری هی در تقلایش
تلاطم دریای خروشان
صدف ناب به هر سو غلطان
بعد سالها رقص بسمل
صدف صاف، صید صیاد شد
صیاد دنبال قطره آبی
داخل چشمان صدف شد
آفتاب و مهتاب باهم اونجا بودند
روزگاری صدف خشمگین شد
و چنان خشمی
انگار آب صدف هدر می رفت
و صیاد هماهنگ با قطرات اشک او
میخواند و می سرود:
......
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن ، گویند هرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

برچسب: نویسنده: آرین محبی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:24

صفحه بندی